نگاهی به مقاله ی « شش دهه پس از شالاپّ بزرگ » ، نوشته ی محمد قائد( (1
احمد افرادی
روزنامه نگاران ( به سیری و سادگی ) باورهای تاریخی شان را ، چونان حقایق ِ خدشه ناپذیر، به خورد خوانندگان خود می دهند ، بی آن که درک و دریافت و داوری های تاریخی شان، برآمده از تأمل و نقد و سنجشگری باشد. هم از این روست که ژورنالیست ها ـ معمولآ ـ خود را ملزم به ارائه اسناد تاریخی ِ مؤید ِ درستی ادعاهای شان نمی بیند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از جمله درد ِسَرهای خواننده ی جدی ِ مباحث تاریخی ، ورود روزنامه نگاران به حوزه ی تاریخ و مقوله های تاریخی است. گرچه روزنامه نگاری ( بر خلاف آن چه که ـ به طور عام ـ در میان ما مرسوم است ) حرفه ای تخصصی است و روزنامه نگار(متناسب و در پیوند ِ با محدوده ی فعالیت های حرفه ای اش ) باید اهل تحقیق و پژوهش هم باشد ؛ اما ، رفتاری از آن دست که محقق ِ تاریخ با مقوله های تاریخی می کند ، معمول ِ روزنامه نگاران نیست . در واقع ، روزنامه نگار( از آن رو که ـ عمومآ ـ توده ی عام روزنامه خوان را پیش رو دارد) در سطح رویداد ها حرکت می کند و از ورود کارشناسانه و نقادانه به آن ، ( در خوش بینانه ترین تعبیر) می پرهیزد.
به بیان دیگر ، روزنامه نگاران ( به سیری و سادگی ) باورهای تاریخی شان را ، چونان حقایق ِ خدشه ناپذیر، به خورد خوانندگان خود می دهند ، بی آن که درک و دریافت و داوری های تاریخی شان، برآمده از تأمل و نقد و سنجشگری باشد. هم از این روست که ژورنالیست ها ـ معمولآ ـ خود را ملزم به ارائه اسناد تاریخی ِ مؤید ِ درستی ادعاهای شان نمی بیند .
آخرین نمونه ی ورود روزنامه نگاران ، به حوزه تاریخ معاصر ایران و برخورد ژورنالیستی با آن را، در مقاله ی بلندی ، با عنوان ِ « شش دهه پس از شالاپّ بزرگ » ، از آقای محمد قائد می توان دید.
مقاله ی آقای قائد ( صرف نظر از مشکلاتی که بر شمردم و در ادامه ی نوشته ی پیش رو ، شواهدی از آن را درمعرض نظر ِخوانندگان قرار خواهم داد) حتی ، شیوه های متعارف ِ روزنامه نگاری را ، معمول و مرعی نمی دارد ( که سهل است ) گاه، رنگ وآهنگ ِ تسویه حساب های سیاسی و بیانیه های سازمان ها و احزاب را خود می گیرد.
ـ نقد تاریخ و بازخوانی ِ روایت های تاریخی ِ مقبول ِ عام ، گرچه در ایران سابقه ای صد و چند ساله دارد؛ با این همه، با انقلاب اسلامی و متآثر از پی آمدهای آن است که ما، به گونه ای جدی و به مثابه ی ضرورتی عاجل، به تأمل در خویش و کَند و کاو در گذشته ی تاریخی خویش پرداختیم .
اما، تآمل در تاریخ و بازخوانی ِروایت های تاریخی، اگر از سوی خردورزان و پژوهشگران ما ، تمهیدی است ، برای فهم ِ چرایی ِ حال و قال ِ امروز ِ ما و یافتن پاسخی بر این پرسش ، که « چه شد که چنین شد ؟ »، همین رویکرد ِ به گذشته و بازخوانی تاریخ ، برای سیاست بازان حرفه ای و فرصت طلبان نامجو و نان پَژوه ، « حبل المتین !» ی است ، تا با تمسک به آن ، با تاریخ شعبده ها کنند و نقشی واژگونه از آن ، فراروی اکنونیان و آیندگان قراردهند؛ و از تَبِعات ِ ناگزیرِ دست اندازی به تاریخ و وارونه خوانی آن است ، که تاریخ معاصر ایران ، و به ویژه ،« جنبش ملی شدن نفت »، از حوزه ی پژوهش های تاریخی به در می آید و به قیل و قال ِ غوغائیان فروکاسته می شود.
از این رو، عجیب نیست ، که آوازه گران و مدعیان تاریخ پژوهی و پرقیچی های طاق و جفت شان ، در کار ِ تاریخ، مغلطه ها کنند و( بی آن که شناختی از مسائل نفت و حقوق بین الملل داشته باشند و حتی نیم نگاهی به کشاکش دوساله ی مذاکرات نفت انداخته باشند و بدانند ـ یا، به روی خود بیاورند ـ که آن« بگو و مگو» ها و چانه زدن ها ، بر سرچه بود و رد آن پیشنهاد ها ، معطوف به کدام مصلحت ملی، و واکنش در تقابل ِ با کدام فریبکاری ِ هیئت های مذاکره کننده ی غربی بود) دکتر مصدق را به « یکدندگی » و « انعطاف ناپذیری» متهم سازند و شکست مذاکرات نفت را سیاهنامه ی اعمالش کنند و، در این جعل و بی مروتی ِ تاریخی ، تا آن چا پیش رَوَند که کودتای 28 مرداد و سقوط دولت ملی را ، پی آمد ناگزیر ِشکست ِ مذاکرات نفت وانمود سازند !
در حالی که ( به تصریح اسناد ِمعتبر) بر اندازی دولت دکتر مصدق، از همان نخستین روزهای زمامداری اش ، در دستور کار ِ سیاستگذاران انگلیس بود ؛ و در تعقیب ِ همین هدف بود که ، «اینتلیجنس سرویس» و« حقوق بگیران ِ» ایرانی اش ( در دربار و مجلس ، در میان روحانیون و روزنامه نگاران ، در درون ارتش و در خیل ِ رجاله ها و لمپن ها و فاحشه ها و حتی ، در درون دولت ) « پیر مرد» را یک روز آسوده و بی دردسر نگذاشتند .(2)
« آن لمبتون Lambton A ، استاد کرسی [ زبان ] فارسی، در مدرسه ی مطالعات شرقی، که مشاور وزارت ِ خارجه ی بریتانیا در امور ایران بود ، آن دولت را از هرگونه نزدیکی و تفاهم با مصدق بر حذر می داشت و معتقد بود که باید او را منزوی کرد و وارد هیچ گونه معامله با او نشد. همین لمبتون بود که فکر توسل به عملیات پنهانکارانه بر ضد مصدق را پیش کشید و مقدمات اِعزام [ رابین ] زینر را به ایران فراهم کرد ؛ تا عوامل ِ مخالف مصدق در ایران را به مبارزه با او تشویق کند و زمینه برای سقوط دکتر مصدق را آماده گرداند. زینر در آن زمان معلم زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه آکسفورد بود و در دوران جنگ [ جهانی دوم ] به عنوان افسر اطلاعاتی بریتانیا در ایران کار کرده بود . او در توطئه و پنهانکاری هایی که لازمه ی امر جاسوسی است ، تجربه داشت و در ایران بسیار کسانی را که به درد ِ این کار می خوردند می شناخت . هم او بود که پس از ورود به ایران ، توسط عباس اسکندری با قوام السلطنه ارتباط یافت و او را نامزد جانشینی دکتر مصدق کرد.
چند هفته بعد از ورود زینر به ایران، وود هاوس ( ازمسئولان ارشد سازمان جاسوسی انگلیس، معروف به
6 MI ) نیز به او پیوست . وود هاوس و زینر به همراه گروهی در سفارت انگلیس ، دستور صریح از هربرت موریس وزیر خارجه ی دولت کارگری انگلستان داشتند که وسایل سقوط مصدق را قراهم آورند . این دستور، بعد ها مورد تأیید ایدن ( وزیر خارجه دولت محافظه کار ) نیز قرارگرفت » .( 3)
مقدمه را کوتاه کنم و به مقاله ی « شش دهه پس از شالاپّ بزرگ » ، نوشته ی محمد قائد بپردازم .
درنگ بر همه ی آن چه که در مقاله ی بلند ِ آقای قائد آمده است، نه ضرور و بایسته است و نه درحوصله ی خواننده ی متعارف سامانه های اینترنتی . مضافآ این که ، نویسنده ی فاضل ، آقای محسن یلفانی ـ پیشتر ـ مقاله ی مذکور را ( از زوایایی دیگر) مورد سنجشگری و باریک بینی قرارداده است. (4) از این رو، تنها به مواردی چند ، از مدعیات جناب محمد قائد می پردازم.
1 ـ آقای قائد می نویسد :
« نوشتهاند [ دکتر مصدق ] ، مهمترین اسناد نفت را همواره در کیفی با خود حمل میکرد و به دست احدی نمیداد.» پایان نقل قول
روایت فوق ، نمونه ای از برخورد ژورنالیستی آقای قائد ، با تاریخ است.
از گزاره ی فوق ، این گونه بر می آید که ( در ربط با مسائل نفت) اسناد مهمی در اختیار دکتر مصدق بود که او ، در تمام دوران نخست وزیری اش ، « آن ها را در کیفی با خود حمل می کرد و به دست احدی نمی داد ». در حالی که ، حکایت ، از قرارِی دیگر است .
اولآ ـ ماوقع ، تنها یک راوی دارد، که آن هم ،غلامحسین مصدق ( پسر دکتر مصدق ) است. این که نویسنده می گوید : « نوشته اند … » ، نادرست و ( در خوشبینانه ترین داوری ) یک غلو ژورنالیستی است .
ثانیآ ـ حکایت ، تنها ، به مقطع زمانی ِ حضور دکتر مصدق و هیئت نمایندگی ایران ، در لاهه مربوط می شود . به گمان ِ من ، آقای محمد قائد، در کار القاء این شبهه به خواننده است که ، حکایت ِ اسناد نفت و آن کیف کذا ، همه ی 28 ماه نخست وزیری دکتر مصدق را در بر می گیرد.
ثالثآ ـ بر خلاف ادعای آقای نویسنده ، آن گونه نبود که دکتر مصدق ، آن اسناد را « به دست احدی » نداده باشد . آن اسناد ( دست کم ) در اختیار پروفسور رولن ( وکیل ایران در دادگاه لاهه ) قرار گرفته بود .
رابعآ ـ گزاره ی آقای قائد ، به گونه ای پرداخته شده است که از دکتر مصدق ، شخصی مالیخولیانی تصویر کند.
بخشی کوتاه از ماوقع را ، از قلم دکترغلامحسین مصدق بخوانیم ، تا ببینیم ، « ژورنالیسم وطنی ِ» آقای قائد، با تاریخ چه می کند :
« یک روز ... پروفسور رولن ... از بروکسل به لاهه آمده بود تا در مورد تنظیم لایحه ی دفاعی با پدرم [ دکتر مصدق] مشورت کند... پدرم به تقاضای رولن ، اسنادی را که از ایران آورده بود، و آن ها را از خودش جدا نمی کرد ، به او داد تا در تهیه لایحه ی دفاعی استفاده کند. این ها اسنادی بودند مربوط به مداخلات دولت بریتانیا و شرکت نفت در مورد ایران ... پدرم از رولن خواهش کرده بود، هرچه زود تر اسناد مزبور را عودت دهد تا در نطق دفاعیه ی خود در دادگاه ، از آن ها استفاده کند ... » . پایان نقل قول (5)
2 - آقای قائد می نویسد :
« فروکاستن شاه به هیچ و زدن ریشهٔ او هدف دیگر مصدق بود. از مطالب غریبی که روی کاغذ آورد چند جمله بود پشت قرآنی که برای شاه فرستاد: ”دشمن قرآن باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهوری را قبول نمایم.“ یعنی به حول و قوهٔ الهی بهزودی وقتی سلطنت برچیده شد من یکی اهل رئیس جمهورشدن نیستم. گویی مسئلهٔ شاه این است که وقتی بساط سلطنتش چپه شد اسم نفر بعدی چه باشد و چه نباشد.». پایان نقل قول
من نمی دانم ، این حُکم « مُتأمّلانه ! » ی همراه با لودگی ِ آقای محمد قائد را، به حساب ِ بی اطلاعی ایشان ، از تاریخ معاصر ایران بگذارم ، یا تلاش تحسین برانگیزشان ، در به نمایش گذاشتن قابلیت و توانمندی های ژورنالیستی ، به منظورغافلگیری یا اغفال خواننده ؟!
بر خلاف ادعای اقای نویسنده ، آن گونه نیست که دکتر مصدق ، ابتدا به ساکن، چنین متنی را قلمی کرده باشد. ماجرا، زمینه ی قبلی دارد ، که آقای تاریخ نگار، باید بر آن واقف باشد .
یکی از تمهیدات ِ مخالفان نهضت ملی ( در ایجاد درد سربیشتر برای دکتر مصدق و به بیراهه و به هرز کشاندن انرژی و توان او ) تقویت این شایعه بود که ، دکتر مصدق در تدارک «خلع پهلوی» و« نصب قاجار» است...
ماجرا را ، از قلم دکتر مصدق بخوانیم :
یک روز « آقای حسین علاء ، وزیر در بار شاهنشاهی به ملاقات من آمدند و در ضمن مذاکرات اظهار نمودند ، مبادا یک وقت مملکت جمهوری بشود ، که من گفتم کی است که چنین نظری داشته باشد؟ گفتند مقصودم شما نبودید. بعضی از اطرافیان شما هستند که ممکن است مملکت را به جمهوری سوق دهند . آنوقت من [ مصدق ] متوجه شدم که این ها مطالبی است که در دربار مذاکره شده و با این حرف های می خواهند خاطر خطیر شاهانه را مشوب کنند ، که باز من گفتم که در مجلس چهاردهم به شاهنشاه قسم یادکرده ام ؛ چطور ممکن است راضی شوم که در مملکت چنین اتفاقی روی دهد و یا خود بخواهم از تغییر رژیم استفاده کنم ... پس از واقعه ی 30 تیر.. برای آن که [ مغرضین ] ذهن شاهنشاه را از تصدی وزرات جنگ ِ من ، مشوب نکنند ، از پیشگاه همایونی درخواست نمودم نظر خود را نسبت به سه نفر از تیمساران که مورد اعتماد شاهانه بودند ، اظهار فرمایند تا امور ، با مشورت آنان بگذرد و ایجاد هیچگونه سوء ظنی ننماید ... و باز برای این که خاطر ملوکانه کاملآ اطمینان حاصل فرمایند که من نه مخالف سلطنت مشروطه هستم و نه می خواهم رئیس جمهور بشوم ، شرحی به این مضمون : " دشمن قرآن باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم و ... " پشت قرآنی نوشته و فرستادم ... » پایان نقل قول (6)
اتهام غریبی از این دست را ، حتی مورخین ِ نشاندار ِ وابسته به خاندان پهلوی نیز جدی نگرفته اند.
3 ـ آقای قائد می نویسد :
« فشردهٔ نبرد سهجانبه بر سر نفت ایران از این قرار بود: با تصویب مجلس شورای ملی و تأیید سنا، صنعت نفت ملی شد و آن گاه نوبت به این بحث رسید که آیا به شرکت نفت ایرانوانگلیس به عنوان دارندهٔ سرقفلی غرامتی پرداخت شود، و به چه میزان. به بیان دیگر، تأسیسات نفت فقط ملی شده یا مصادره هم شده است.
روش مصدق گویی ترکیبی بود از دو چرخ فلک افقی و عمودی. مسافتی بالا میرفت، دور که برمیداشت پائین میآمد، قدری دور خودش میچرخید، سر جای اول برمیگشت، باز اوج میگرفت و حرکت از نو. خواست مصرّانهٔ امروز خیلی زود جایش را به درخواستی متفاوت و حتی متضاد میداد. آنچه را پریروز رد کرده بود حالا مطالبه میکرد اما وقتی حریفان موافقت میکردند از آن هم دست میکشید. فیصله با مصالحه را پایان زندگی سیاسی و خوشنامی خویش میدید.» پایان نقل قول
نویسنده محترم ، گرچه ( در سطور بالا ) گناه شکست مذاکرات نفت را به گردن دکتر مصدق می اندازد. اما ، در چند پاراگراف پایین تر ِ نوشته اش ( گویا ) تغییر رأی می دهد و دلایل دیگری برای شکست مذاکرات، منظور می دارد :
محمد قائد : « ترکیب عسرت بریتانیای پس از جنگ دوم با تحقیرش نسبت به جامعهٔ ایران سبب شد گره مذاکرات نفت خیلی زود کور شود.» پایان نقل قول
به هر حال ، بحث آقای قائد ، بر سر واکنش هیئت ایرانی مذاکره کننده ، نسبت به پیشنهادهایی است که ( از سوی میسیون جکسون ، میسیون هاریمن ، میسیون استوکس، بانک جهانی و...) به منظور حل مناقشات نفتی ( بین ایران وانگلیس ) به دکتر مصدق و هیئت ایرانی ، داده شده بود .
آقای محمد قائد ، با آن که نیک می داند که مذاکرات مذکور، در دو حوزه ی تخصصی ( نفت و حقوق بین الملل ) جریان داشت . اما، نه تنها ، در هیئت ِ کارشناس ِ تؤامان ِ « نفت» و «حقوق بین الملل » ، وارد گود می شود و سر و تَه دو سال مذاکره و بحث و کشاکش پیچیده ی نفتی را ، با حکمی ژورنالیستی به هم می آورد ومتعاقب آن، مصدق را به دار ِ مکافات ِ پوپولیسم می کشد ( که سهل است ) داوری در مورد یکی از پیچیده ترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران را ، میدان ِ مشق ِ لودگی و شیرین زبانی می فرماید !
طرح موضوع مذاکرات نفتی ، از سوی آقای قائد و همین طور، نتیجه گیری ایشان نشان می دهد که اطلاعات نویسنده ی محترم ، یا برگرفته از نوشته های ردیه نویسان درباری است و یا ، جناب ِ ایشان ، اِشراف چندانی ، حتی بر کلیات ِ موضوع مورد ِ گفت و گو ندارد. هدف اقای محمد قائد ( آن گونه که از نوشته ی ایشان بر می آید ) تخطئه ی دکتر مصدق است ، که با بهره گیری از شگرد های ژورنالیستی و بازی های کلامی ( ظاهرآ ) به خوبی از عهده اش برآمده است.
گرچه ، ورود به بحث اخیر و نشان دادن سوء نظر آقای قائد ، کار چندان مشکلی نیست . اما ، محض محکم کاری، ترجیح می دهم ، داوری یکی از صاحبنظران و کارشناسان نفتی را در زیر باز نویسی کنم ، تا ببینیم ، مخالفت ِ دکتر مصدق و هیئت ایرانی ، با پیشنهادات ارائه شده از سوی طرف های غربی ، دلایل حقوقی داشت ؛ نه آن که ( عطف به ادعای آقای نویسنده ) دکتر مصدق « فیصله با مصالحه را پایان زندگی سیاسی و خوشنامی خویش میدید» !
دکتر پرویز مینا (7 ) [ کارشناس مسائل نفتی و مدير پيشين امور بين المللی در شرکت ملی نفت ايران] در بخشی از گفت و گو، با خانم فرخنده مدرس ، نشان می دهد که دکتر مصدق و هیئت ایرانی مذاکره کننده ی نفت ، اگر خطایی هم کرده باشند ، رد آخرین پیشنهاد مشترک آمریکا و انگلیس بوده است .
دکتر مینا تصریح دارد که « مرحوم دکتر مصدق ، در رد پنج پیشنهاد اول ، کاملا مُحق بود. زیرا هیچ یک از آن ها شرایط و اصول مندرج در قانون ملی شدن نفت را به طور کامل تأمین نمی نمود . ولی پیشنهاد آخر ، یعنی پیشنهادمشترک چرچیل ـ ترومن و اصلاحیه ی مشترک چرچیل / ترومن / روزولت ، کلیه ی اصول و اهداف قانون ملی شدن را در بر می گرفت. »
آقای دکتر مینا ، در ادامه ی این داوری می افزاید :
« طبق نوشته ی اقای دکتر فؤاد روحانی ، در کتاب " زندگی سیاسی مصدق " ، خود ِ دکتر مصدق پیشنهاد آخر مشترک امریکا و انگلیس را قابل قبول می دانست و اکثر مشاورانش نیز همین نظر را داشتند. ولی دو نفر آن ها ( مهندس حسیبی و دکتر شایگان ) عقیده داشتند که شرایط مربوط به تعیین غرامت ، یک دام حقوقی است که پیش پای ایران گسترده است و اگر ایران در آن قدم گذارد، دچار آنچنان سقوطی خواهد شد که دیگر نخواهد توانست قد علم کند... » پایان نقل قول (خواننده علاقمند می تواند توضیح نسبتآ مشروح و کارشناسانه ی دکتر مینا را ، در بخش ارجاعات نوشته ی پیش رو پِی گیرد . ) (8)
واقعیت آن است که « آمریکا به هیچ وجه حاضر نبود که ایران در نتیجه ی ملی کردن نفت خود، فراتر از فرمول پنجاه ـ پنجاه برود و کار کمپانی های امریکایی را در سراسر خاور میانه مختل گرداند. از طرف دیگر مسلم بودکه تا آنگاه که مصدق بر سر کار باشد بن بست ادامه خواهد یافت . مصدق در نهایت به چیزی کمتر از آثار و نتایج کامل حقوقی ملی کردن تن در نمی داد . در نظر وی ملی کردن نفت مستلزم آن بود که حق انحصاری ایران بر مالکیت منابع نفتی و هم بر نحوه ی اداره ی آن قرارگیرد و تمام سود حاصل از نفت ، و نه پنجاه درصد آن ، دراختیار ایران قرارگیرد. » پایان نقل قول ( 9 )
آقای قائد می نویسد :
4ـ « دستگاه سیاسی آمریکا رفتهرفته به همان تصویری از سستپیمانی و بیمرامی در ایرانی رسید که یونانیان باستان و انگلیسیها رسیده بودند. لوی هندرسن، سفیر ایالات متحده در تهران که ساعتها و روزها و شبها کنار تخت مصدق با او چانه می زد، به دولتش گزارش داد ”ایران کشوری بیمار و نخستوزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمیتوان از آنها توقع برخورد عادی داشت.“» پایان نقل قول
من مانده ام ، در مقابل این گزاره های پریشان و بی ربط ، و( به علاوه ) جعل آگاهانه ی تاریخ ، چه بگویم ؟!
حکایت ِ « سستپیمانی و بیمرامی در ایرانی ها » ، که ( به ادعای آقای نویسنده ) ، « یونانیان باستان و انگلیسیها » به آن رسیده اند !! دیگر چه صیغه ای است ؟ و این ادعای غریب ، چه ربطی به نشست ها و گفت و گو های لوی هندرسن ، با دکتر مصدق دارد؟
آقای قائد ، « تأمل تاریخی » می فرماید ، یا دق ِ دل خالی می کند ؟
اولآ ـ آن چه که نویسنده ی محترم ،از لوی هندرسن باز نویسی کرده است ، فرازی از گزارشی است که سفیرآمریکا ( در تاریخ 4 ژانویه 1952 ) متعاقب دوساعت گفت و گو با دکتر مصدق ، برای دولت متبوع اش فرستاده بود . این گفت و گو( بعضآ ) در پیوند با سفر ِ فرستادگان بانک جهانی ، به آبادان و دیگر مناطق نفتی ایران بود و هیچ ربطی به ادعا های اقای قائد ( یعنی ،« سستپیمانی و بیمرامی در ایرانیان » !! ) ندارد.
ثانیآ ـ گرچه ، بخشی از گزارش هندرسن ، ایران را « کشوری بیمار » و دکتر مصدق را « یکی از بیمارترین رهبرانش » ارزیابی می کند، اما ( با مراجعه به مشروح ِ گزارش لوی هندرسن ) خواهیم دید که حکایت از لون دیگری است:
گزارش 26 دسامبر 1952 هندرسن ( به وزارت امور خارجه ی آمریکا) ، در ربط با گفت و گوی او با محمد رضاشاه است . هندرسن، در بخش پایانی گزارش خود ، بخشی از گفته های شاه را ، این گونه نقل می کند :
« [ شاه گفت ] ، در چهار سال [ اخیر ] بسیاری از ایرانیان که در سال های 1945، 1946، 1947 امید زیادی به غرب بسته بودند مأیوس شده [اند] ... ایران با احساس این که شدیدآ منزوی گردیده ، به تدریج از نظر روانی بیمار شده است . وی[ شاه ] امیدوار بود ایالات متحده در برخوردهای خود با ایران ، به یاد بیاورد که ایران یک کشور بیمار است و نمی توان از آن انتظار داشت به طور طبیعی رفتار کند... » پایان نقل قول
هندرسن ، در بخش پایانی گزارش بعدی اش ( در پیوند با گفت و گویش با دکتر مصدق ) می نویسد :
« من صمیمانه امیدوارم ، بانک جهانی نسبت به راستای اقداماتی که نمایندگان آن بانک و سفارت به عنوان مطلوب ترین راه برگزیده اند، اعتراضی نداشته باشد. در تلگراف پیشین خود توضیح دادم ، ایران یک کشور بیماراست و نخست وزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمیتوان از آنها توقع برخورد عادی داشت. بنا بر این بایستی حداکثر شکیبایی را ... از خود نشان دهیم .» پایان نقل قول ( 10)
می بینیم :
الف ـ برخلاف ادعای آقای نویسنده ، هیچ صحبتی از « سست پیمانی و بیمرامی » ایرانیان در میان نیست.
ب ـ گزاره ی : « ایران کشوری بیماری است و نخست وزیرش، یکی از بیمارترین رهبران آن است » ، به انزوای ایران و دکتر مصدق ( در صحنه ی جهانی ) نظر دارد. منشاء گزاره هم، کسی جز محمد رضا شاه نیست.
در واقع ، ماجرا ، به انزوای جهانی ایران ( در ربط با امتناع کارتل های نفتی، از خرید نفت ایران ) مربوط می شود .
آقای قائد ( همچون دیگر ردیه نویسان و مورخین درباری) گزاره ی مورد بحث را از کتاب « خواب آشفته ی نفت » ، بر می دارد ، آن را از مضمونش تهی می سازد و سپس ، از آن، در راستای تخفیف دکتر مصدق و مردم ایران ، بهره می بَرَد. ( 11)
برای روشن شدن موضوع ، گزاره ی گزینش شده ی آقای محمد قائد را ( همراه با چند سطرپیشین و پَسین ِ آن ) از کتاب « خواب آشفته ی نفت» ، باز نویسی می کنم :
دکتر موحد : « ... در هم ریختگی و نابسامانی حاکم ، در اطراف دکتر مصدق ، هندرسن را بر آن داشت که در پایان نامه ی مورخ 4 ژانویه ... بنویسد :
" ایران یک کشور بیمار است و نخست وزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمیتوان از آنها توقع برخورد عادی داشت. » پایان نقل قول (12)
آقای محمد علی موحد ( در ادامه ی گزاره ی فوق ) می افزاید :
« تصور تنهایی وحشتناک و نومیدی مصدق در آن روزها ، موی بر تن انسان راست می کند. او پس از کوششی تلخ و سهمگین در واشنگتن به یک بن بست هراس انگیز رسیده و اینک با دست خالی و خاطری پریشان به ایران برگشته بود و دورنمای وضع مالی اسف بار کشور، خواب از چشم او می ربود. اطلاعاتی که از فعالیت های جاسوسان ِ بریتانیا و توطئه ی مخالفان به او می رسید ، بر نگرانی های او می افزود. نه راه پیش داشت و نه راه پس ...در چنین وضعی ، اطرافیان که سنگ ارادت او را به سینه می زدند ، هر یک نغمه ای ساز می کردند... » (13)
نویسنده ی کتاب ِ « خواب آشفته نفت »، سپس ، بخشی از یادداشت مورخ 14 دی ماه 1330 مهندس حسیبی را ، نقل می کند :
مهندس حسیبی : « ساعت هشت به منزل دکتر مصدق رفتم ...دکتر [ مصدق ] توصیه می کرد که با توجه به مشکلات ِ مالی فعلی ... ، صلاح است از تئوری پا را پائین تر بگذاریم و کاری کنیم که موضوع نفت به جریان بیفتد ... » پایان نقل قول(14 )
ژورنالیسم وطنی ، چه بلایی بر سر ِ تاریخ می آورد !
برچسب: شالاپ ژورنالیستی,
نویسنده: مبین خوشنام